مکاتب روانشناسی

مقدمه

تاریخچه روانشناسی و مکاتب روانشناسی هر دو در کنار هم  یاد می شوند اما ما برایتان این مطالب را در دو مقاله جداگانه آوردیم تا به تفصیل در مورد هر یک سخن بگوییم.

مکاتب روانشناسی

تعريف مکتب

به چارچوب هاي نظري که در برگيرنده مجموعه نظريه هاي خاص است و بر يک اصل معين که بيانگر جزيي از دنياي اجتماعي است تأکيد مي کند ديدگاه يا مکتب گفته مي شود. سه عامل و مکتب مهمي که روان شناسي را در گذشته و حال تحت تأثير قرار داده اند عبارت اند از:

1- مکتب تداعي گرايي (Associationism School)

از نظر تاريخي، شايد ارسطو نخستين کسي باشد که در بحث حافظه به «اصل تداعي» اشاره کرده است. توماس هابز نيز بدون اينکه از اين اصطلاح استفاده کند، در تبيين فکر انسان به اين مکانيسم توجه کرد و آن را به عنوان يکي از استعدادهاي رواني وي معرفي کرد. سپس ديويد هيوم براي نخستين بار و به طور اتفاقي اصطلاح «تداعي معاني» را به کار برد.

اما کسي که از همه بيش تر مايه رونق و ماندگاري اين اصطلاح شد، ديويد هارتلي بود که با تأسيس مکتبي به همين نام، مروج اصلي تداعي گرايي شد. به طور کلي، طبق آراي انديشمندان اين مکتب، محتواي ذهن از هم خواني انديشه ها و تصورات تشکيل شده است. تصوراتي که قالب هاي خيال را مي سازند، اساساً از راه ادراک حسي و حواس مختلف حاصل مي شوند. تشکيل اين گونه تصورات بر سه اصل: مشابهت، مجاورت و تضاد بنيان نهاده شده است.

تصوراتي که هم زمان باشند، بدون توجه به نوعشان زودتر تداعي مي شوند تا آنها که با اختلاف زماني و گسسته به ذهن مي رسند. مکتب تداعي گرايي قائل به تفاوت هاي ذاتي ارثي در ذهن نيست و فقط تجربه را ملاک ايجاد تفاوت هاي فردي مي داند. نتيجه اي که از اين مکتب مي توان به دست آورد اين است که ادعا مي کند: «نوع تجربه خاص، موجب تفاوت بين افراد است؛ نه عوامل ديگر».

2- مکتب قوا و استعدادهاي ذهني (Faculties School)

در حالي که طرف داران تداعي گرايي معتقد بودند که تفاوت ها، محصول نوع تجربه خاص توسط فرد از محيط است، پيروان نظريه قوا و استعدادهاي ذهني بر اين فرض تأکيد دارند که تفاوت هاي سازمان ذهن افراد، از آغاز تولد مهم ترين عامل تعيين کننده رفتار مي باشند. روان شناسان طرفدار اين مکتب ادعا مي کنند که هر فرد داراي استعدادهايي است که از راه وراثت به او هديه داده شده است و همين استعدادها هستند که او را از بقيه متفاوت مي سازد.

 

3- مکتب تکامل انواع (Species Evolution School)

انتشار کتاب «اصل انواع» توسط چارلز داروين  اثر فوق العاده اي بر روان شناسي معاصر گذاشت و باعث شد تا برخي از روان شناسان کنش هايي را که ممکن است توسط «آگاهي» به خدمت گرفته شود مورد پژوهش قرار دهند. همچنين به تفاوت هاي فردي، اهميت و توجه بيشتري نشان داده شود.

به طور کلي مي توان گفت که اين مکتب بر اساس دو اصل «تکامل انواع» و «انتخاب طبيعي» استوار مي باشد و مفاهيم مذکور اين حقيقت را بيان مي کنند که انسان، حاصل تغييرات طولاني و تدريجي انواع ابتدايي تر حيات است. تکامل تدريجي انسان، از صورت هاي اوليه، مطالعه رفتارهاي حيواني او را نيز شامل مي شود. پيروان اين مکتب معتقدند که چون انسان ادامه حيات ساير انواع است، بنابراين تحت تأثير عوامل حيواني قرار دارد و در نتيجه، رفتارش خواه ناخواه تحت تأثير ارگانيسم است.
پس از اين سه مکتب، مکاتب و نظريه هايي در مورد مسائل دقيق تر در روان شناسي به وجود آمدند که توفيق بشر را در شناخت علمي ماهيت انسان بيش تر کرد. اين مکاتب عبارتند از:

 

الف- مکتب ساخت گرايي (Structuralism School)

معمولاً آغاز روان شناسي علمي را با پايه گذاري يک آزمايشگاه توسط ويلهلم وونت در دانشگاه لايپزيک مقارن مي دانند. او و سپس يکي از شاگردانش به نام ادوارد تيچنر (Edward Titchener 1867-1927) معتقد بودند که مسئله اصلي روان شناسي، ماهيت تجربيات ذهني است.

تيچنر در آزمايش هاي خود اغلب يک محرک را ارائه مي کرد و از آزمودني ها مي خواست آن را به ويژگي هاي مجزا تجزيه کنند. براي مثال، به ليمويي نگاه کنند و زردي، درخشندگي، شکل و ويژگي هاي ديگر آن را توصيف کنند. او رويکرد خود را «ساخت گرايي» ناميد که تلاشي است براي توصيف کردن ساختارهايي که ذهن را تشکيل مي دهند؛ به خصوص حس ها، احساسات و تصورات ذهني.

تيچنر، تجربه را موضوع علم روان شناسي مي دانست.

او گفت: کليه علوم، موضوع واحدي را مطالعه مي کنند. اما هر کدام با بُعد خاصي از تجربه انسان سر و کار دارند. موضوع مشخص مورد مطالعه روان شناسي عبارت است از تجربه انسان از نظر اتکاي آن بر شخص تجربه کننده

بر همين اساس، تجربه شخصي اساس اين مکتب را تشکيل مي دهد. در اين باور، افراد تعليم يافته به تجزيه و تحليل تجربيات خود از طريق درون نگري مي پردازند و محتواي ذهني خود را بر طبق قواعد معيني توصيف مي کنند. در واقع هدف اين مکتب، تجزيه و تحليل عناصر اصلي تشکيل دهنده تجربه هايي است که از طريق ادراک حسي، انديشه، آگاهي، عواطف و ساير فعاليت هاي ذهني به دست آمده اند. به عبارتي ديگر، پيروان اين مکتب سعي مي کردند تا چگونگي تعامل عناصر تشکيل دهنده ذهن را دريابند. مکتب ساخت گرايي چون محدود به آزمايشگاه و درون نگري بود خيلي زود رو به افول و زوال گذاشت.

ب- مکتب کنش گرايي(Functionalism School)

مکتب کنش گرايي در واکنش به مکتب ساخت گرايي به وجود آمده و ويليام جيمز برجسته ترين عضو اين مکتب است. نظريه پردازان مکتب کنش گرايي، ساخت گراها را به خاطر محدود کردن خود به تجزيه و تحليل محتويات ذهن مورد انتقاد قرار داده و ترجيح دادند که نحوه تأثيرگذاري ذهن را بر آنچه افراد انجام مي دهند مورد مطالعه قرار دهند.

جيمز که به اعتقاد برخي از محققان به عنوان بنيان گذار روان شناسي آمريکا شناخته مي شود در کتاب خود با عنوان «اصول روان شناسي»، مسائلي را که سال ها بر روان شناسي حاکم بودند و امروزه نيز حاکم است، توصيف کرد. نکته قابل توجه اين بود که جيمز در جست و جوي عناصر ذهن نبود و به جاي اينکه روي «آنچه که ذهن هست» تمرکز کند، بر «اَعمالي که ذهن انجام مي دهد» تأکيد کرد. يعني، به جاي اينکه سعي کند عناصر هوشياري را مجزا کند، ترجيح داد بداند که چگونه افراد رفتارهاي مفيد انجام مي دهند. به همين دليل رويکرد او به کنش گرايي معروف شد.

چهره برجسته ديگر اين مکتب، گرانويل استانلي هال مي باشد که بيش تر به روان شناسي تربيتي کمک کرد تا روان شناسي تجربي و آزمايشگاهي.

تحقيقات هال در مورد کودکان و نوجوانان شوري عظيم به پا کرد. وي اعتقاد داشت که رشد کودک طي مراحلي صورت مي گيرد که مشابه مراحل رشد و تکامل انسان است.

به طور کلي، پيروان اين مکتب در توصيف ذهن (آگاهي) توجه به نتيجه يا هدف هاي فعاليت ذهني دارند. اگر چه آنها براي جمع آوري اطلاعات اوليه، از روش تجزيه و تحليل دروني نيز استفاده مي کنند، ولي در حقيقت هدف آنها بيشتر متوجه جنبه هاي سازگاري و انطباق فرآيندهاي ذهني با محيط مي باشد تا مؤلفه ها و ساختار خود ذهن.

پ- مکتب رفتارگرايي (Behaviorism School)

جان بروئوس واتسون رهبر مکتب رفتارگرايي است. او استفاده از تکنيک هاي درون نگري و تجزيه و تحليل محتواي تجربيات ذهني را از نظر روان شناسي بي ارزش خواند و اعلام کرد که تنها مطلب و موضوع خاصي که براي روان شناسي باقي مي ماند، همان رفتار قابل مشاهده است. در نتيجه همين تفکر، موضوع مطالعه رفتار قابل مشاهده مهم ترين وسيله براي جمع آوري اطلاعات در روان شناسي شد. از منظر او، با کنترل و ايجاد محرک ها در موقعيت هاي خاص، مي توان کودک را به روشي که مورد نظر است تربيت کرد.

وي معتقد بود که تقريباً همه رفتارها حاصل شرطي شدن است و محيط از راه تقويت عادات خاص، رفتار را شکل مي دهد. مثلاً اگر براي آرام کردن کودک به او شيريني داده شود، اين شيريني عادت گريه و فغان کودک را تقويت خواهد کرد.

واتسون آن قدر به اين تفکر خود اعتقاد داشت که ادعا کرد قادر است هر کودکي را براي هر کاري که بخواهد، صرف نظر از استعدادها، علاقه ها، گرايش ها، توانايي ها، شغل و نژاد پيشينيان او پرورش دهد.

البته امروزه کم تر نظريه پردازي چنين ديدگاهي افراطي دارد؛ اما با اين وجود رفتارگرايان در اين باور بسيار خوش بينانه اتفاق نظر دارند که رفتار بشر را مي توان با تغيير محيط عوض کرد.

او براي اثبات اهميت عوامل محيطي اظهار کرد که تنوع بسيار زياد صفات و عادات آدمي، به اقليم هاي متفاوت و فرهنگ هاي مختلف مربوط است. واتسون نيز همانند بسياري از روان شناسان و جامعه شناسان رفتارگرا، در مقابل اين نظريه که: «افراد در مفهوم اراده آزاد شخصاً مسئول خويشند» به شدت استدلال کرد. وي تنبيه جانيان را قبول داشت؛ اما نه بر اساس يک نظريه کيفر و مجازات. او به جاي چاره جويي کيفري که به موجب آن، فرد خطاکار به تحمل مجازات تخلف هاي خويش مجبور است، متناسب با نياز فردي به بازآموزي معتقد بود و قبول داشت که اگر نتوان جانيان را نجات بخشيد، آن گاه بايد آنها را زنداني يا نابود کرد.

امروزه رويکرد رفتارگرايي را به نام هاي رويکرد «شناخت اجتماعي (Social Cognition)» و «يادگيري اجتماعي (Sociallearning)» نيز مي شناسند.

به طور کلي اين مکتب بيان مي کند که يادگيري قبلي، منبع اصلي انگيزش است و يادگيري ممکن است از طريق مشاهده رفتار ديگران حاصل شود و پاداش ها يا تنبيه هايي را در برداشته باشد که ممکن است دروني يا بيروني باشند.

نظريه يادگيري اجتماعي بر کنش متقابل بين رفتار و محيط تأکيد مي کند و به جاي سايق هاي غريزي، بيش تر بر الگوهايي از رفتار متمرکز است که فرد براي کنار آمدن با محيط در خود پرورش داده است.

در نظريه يادگيري اجتماعي، علاوه بر پاداش ها و تنبيه هايي که کودکان براي رفتار مناسب يا غير مناسب جنسي خود دريافت مي کنند، بر شيوه هاي يادگيري رفتارهاي مربوط به نقش جنسيتي از راه مشاهده بزرگسالان نيز تأکيد مي شود. بنابراين يادگيري رفتارهاي مربوط به نقش جنسيتي از راه مشاهده بزرگسالان نيز تأکيد مي شود. بنابراين يادگيري مشاهده اي، کودکان را قادر مي سازد تا از راه تقليد رفتارهاي بزرگسالان هم جنس، رفتارهاي ويژه جنسيت خود را فرا بگيرند.

در مورد رفتار انحرافي، اسکينر بر اين عقيده بود که آن چه مهم است ناخودآگاه نيست و براي تبيين رفتار انحرافي بايد به بررسي و واکاوي رفتار پرداخت و در اين ميان، رخدادهاي شخصي و خصوصي که در درون ارگانيسم انسان و يا مسائل زيرين شخصيت و در ناخودآگاه فرد وجود دارد، در مطالعه رفتار جايگاهي ندارند و آن چه قابل مشاهده و دست کاري است، رفتار مي باشد.

بنابراين، با پاداش دادن به بيمار و يا از طريق محروميت فرد از گرفتن پاداش يا رفتار بهنجار که ناسازگار با رفتار انحرافي است، مي توان رفتار انحرافي فرد را اصلاح کرد.

ت- مکتب گشتالت (Gestalt School)

تلاش هاي ساخت گرايان براي تجزيه ذهن به اجزاي تشکيل دهنده آن و رفتارگرايان در مورد اين که انسان موجود پاسخ دهنده منفعل در مقابل محرک هاي محيطي است، مورد مخالفت ماکس ورتايمر که مکتب گشتالت را تأسيس کرد، قرار گرفت.

او گشتالت را به معناي «شکل» يا «هيئت» به کار برد و منظورش تأکيد بر اين باور بود که افراد، «کل» را ادراک مي کنند نه ترکيباتي از عناصر منفرد را. در باور دانشمندان اين مکتب، «کل» چيزي متفاوت از مجموع اجزاء تشکيل دهنده آن مي باشد.

در واقع، مکتب گشتالت بر اين اساس بنا شده است که انسان از نظر عملي ماهيتي تعاملي و از نظر اخلاقي، طبيعتي خنثي دارد.

روان شناسان اين مکتب، مفهوم و وجود آگاهي را مي پذيرند؛ هر چند هر کوششي را در مورد تجزيه عناصر تشکيل دهنده اش رد مي کنند.

در اين ديدگاه، رفتار تابعي از کل موقعيت است. موقعيتي که در آن، شخص با ميدان نيروهاي روان شناختي مانند: هدف، قصد، تعبير و تفسير او در مورد اشياء يا رويدادها، خاطرات و پيش بيني ها به تعامل مي پردازد. بنابراين نمي توان انگيزه را صرفاً يک نوع تکانشي دانست که محرک بر فرد تحميل مي کند و او را وادار به عمل مي سازد؛ بلکه بيشتر، انگيزه ناشي از يک موقعيت روان شناختي پوياست که ويژگي اصلي آن، خواست و اراده انجام دادن کاري است.

ث- مکتب روان کاوي (Psychoanalytic School)

مبناي نظريه روان کاوي که توسط زيگموند فرويد مطرح شده، عبارت است از سايق ها و انگيزه هاي دروني که بسياري از آنها غير منطقي هستند؛ ريشه در کودکي دارند و ناخودآگاه مي باشند. تصور مي شود اين نيروهاي اساسي و زيربنايي، تمامي جنبه هاي ذهني و رفتاري را تحت تأثير قرار مي دهند. نظريه روان کاوي فرويد، اين سايق ها و محرک ها را مبناي مراحل رشد مي داند و چنين تصور مي کند که هر مرحله جديد بر مبناي مرحله قبلي ساخته مي شود.

او معتقد بود که در حدود سه سالگي، کودکان بر اندام تناسلي خود متمرکز مي شوند. فرويد اين را نشانه آغاز مرحله تناسلي در رشد رواني – جنسي خواند و مدعي شد در اين مرحله، در دختران و پسران احساسات جنسي نسبت به والد غير هم جنس به وجود مي آيد و حسادت و تنفر از والد غير هم جنس ايجاد مي شود.

وي اين پديده را در پسران «عقده اوديپ (Oedipal Conflict)» نام گذاري کرد که اقتباس شده از يک افسانه يوناني است که پسري به نام اوديپوس، پدر خود را مي کُشد و با مادرش ازدواج مي کند.

به نظر فرويد، به موازات افزايش سن، دخترها و پسرها در نهايت اين تضاد را از طريق همانندسازي با والد هم جنس خود حل مي کنند و براي اينکه شبيه والد هم جنس شوند، رفتارها، نگرش و خصوصيات شخصيتي او را الگو قرار مي دهند و به اين ترتيب نقش آموزي جنسيتي صورت مي گيرد.

روان شناسان متأثر از فرويد و روان شناسان جنايي، عقده اوديپ را عامل بسياري از انحرافات و جرايم مي دانند. آنان معتقدند جنايت کاراني که دست خود را به خون پدر مي آلايند و يا در اثر مکانيسم بدل سازي به روي معلم يا پيشواي روحاني يا صاحبان قدرت، اسلحه مي کشند، عقده اوديپ در آنها تصفيه نشده است و اين عقده مي تواند دو گونه آثار جنايي بر جاي بگذارد. اول، آثار جنايي مستقيم مانند قتل پدر يا زنا با محارم و دوم، آثار جنايي غير مستقيم مانند قتل فرمانده به دست سرباز، سرقت توأم با هتک حرمت، آزارطلبي، دگر آزادي، هم جنس بازي و الکليسم.

آنها براي پيشگيري از تکوين عقده اوديپ چند راه حل را پيشنهاد کرده اند. از جمله اينکه اتاق خواب کودکان از اتاق خواب بزرگسالان جدا باشد؛ کودکان نبايد شاهد روابط جنسي والدين خود باشند؛ مرد نبايد با خشونت و بي مهري با همسر خود برخورد کند؛ مادر بايد روابط عاطفي خودش را با پسرش تعديل کند و والدين با کودکان خود بازي کنند.

اما اين رويکرد، به عنوان يک نظريه علمي به طور دائم مورد انتقاد قرار گرفته است. يکي از ايرادهاي عمده به اين رويکرد اين است که بسياري از مفاهيم آن مبهم بوده و تعريف و ارزيابي عيني آنها دشوار است.

انتقاد جدي تر، مربوط به اعتبار مشاهداتي است که فرويد از طريق روش روان کاوي به آنها دست يافته است. منتقدان متذکر شده اند که در اغلب موارد، روشن نيست که بيماران درباره گذشته خود به فرويد چه گفته اند؟ چه مطالبي را خود فرويد به ذهن آنها القاء کرده و کدام مطالب تفسير فرويد از آن مطالب بوده است؟

برخي نيز اعتقاد دارند که چون فرويد با پرسش هاي هدايتي و تلقيني مصرانه و با پيگيري مداوم راجع به مسائل جنسي از بيماران سؤال مي کرده، آنها نيز خاطراتي از اين دست ساخته اند که واقعيت نداشته است. اين رويکرد داراي يک روش درماني به نام «تداعي آزاد (Free Association)» است که در اين فن درماني، درمان جو تشويق مي شود قيد و بند از انديشه ها و هيجان هاي خود برداشته و هر آنچه که به ذهنش مي رسد را بي کم و کاست و بدون سانسور بيان کند.

ج- مکتب انسان گرايي (Humanistic School)

طي نيمه اول قرن بيستم، رويکردهاي رفتارگرايي و روان کاوي بر روان شناسي مسلط بودند؛ تا اينکه در سال 1962 گروهي از روان شناسان، «انجمن روان شناسان انسان گرا» را پايه گذاري کردند.

آنها روان شناسي انسان گرا را به عنوان نيروي سوم مطرح ساختند و 4 اصل زير را سر لوحه کار خود قرار دادند:

  1. انسان ها تنها هدف و موضوع بررسي نيستند؛ بلکه آنها را وقتي مي توان شناخت که از ديدگاه شخصي خودشان به جهان ادراک آنها از خودشان و احساس ارزشمند بودنشان دست به بررسي زده شوند..
  2. مردم را فقط جنسيت يا پرخاشگري و نيازهاي فيزيولوژيکي مانند: گرسنگي و تشنگي بر نمي انگيزد. آدمي نياز به پروراندن استعدادها و قابليت هاي خود دارد. رشد و تحقق خويشتن بايد معيارهاي اصلي براي سلامت رواني در نظر گرفته شوند؛ نه فقط کنترل خود و يا سازگاري با محيط.
  3. بايد موضوع هاي مهم اجتماعي و انساني را مورد بررسي قرار داد؛ حتي به اين قيمت که روش هاي کم تر علمي به کار برده شود.
  4. ارزش نهايي، شأن و منزلت انسان است؛ زيرا مردم اساساً موجودات نيکي هستند. هدف روان شناسي نيز شناخت است؛ نه پيش بيني و کنترل مردم.

اين ديدگاه که به وسيله آبراهام مزلو و کارل رنسوم راجرز پي ريزي شد، براي پيشبرد اين نظر بود که انسان ها داراي اختيار و اراده هستند و صرفاً گروگان هايي در دست انگيزه هاي ناهوشيار يا تأثيرهاي محيطي نمي باشند. مزلو تأکيد زيادي بر گرايش طبيعي انسان ها به «خود شکوفايي (Self-Actualization)» داشت.

راجرز نيز هدف از حيات انسان را خود شکوفايي مي دانست و اعتقاد داشت از آن جايي که دنياي افراد بسيار خصوصي مي باشد، رفتار هر فرد را مي توان فقط از ديدگاه خود او درک کرد.

وي طبيعت انسان را نيک مي دانست و در مقابل، اجتماع را بي حرکت، انعطاف پذير و محدود تصور مي کرد. به نظر راجرز، والدين و معلمان و مجريان قانون در جريان رشد فرد مداخله کرده و با اِعمال مقررات و تحميل ارزش هاي اجتماعي در روند رشد آن اخلال مي کنند. در ارزيابي حد و حدود امکانات رشد، او صرفاً معتقد بود توانايي هاي بالقوه انسان بسيار محدود است و اين وظيفه محيط و جامعه است که براي اشخاص آزادي عمل و امکان تجربه شيوه هاي مختلف زندگي را فراهم سازد تا در مسير خلاقيت قرار گيرند.

به طور کلي، روان شناسي انسان گرا به هوشياري، ارزش ها و عقايد انتزاعي از جمله: تجربيات معنوي و عقايدي که افراد با آنها زندگي مي کنند و به خاطر آنها مي ميرند مي پردازد.

به عقيده روان شناسان انسان گرا، شخصيت به آنچه که افراد اعتقاد دارند و نحوه اي که دنيا را درک مي کنند بستگي دارد. يعني اگر افراد معتقد باشند که يک تجربه خاص، بسيار معنادار است، در اين صورت اين تجربه بسيار معنادار خواهد بود و روان شناسان فقط به وسيله پرسيدن از افراد درباره ارزيابي ها و تعبيرهايشان از رويدادهاي زندگي مي توانند از رفتار افراد آگاه شوند.

منابع
  1. کاوه، محمد، (1391)، آسيب شناسي بيماري هاي اجتماعي (جلد اول)، تهران: نشر جامعه شناسان، چاپ اول 1391
  2. قنادان و همکاران
  3. پژوهشگاه حوزه و دانشگاه
  4. پژوهشگاه حوزه و دانشگاه
  5. نيکزاد، 1382
  6. کالات، 1386
  7. پژوهشگاه حوزه و دانشگاه
  8. نيکزاد، 1382
  9. اسدورو، 1384
  10. کالات، 1386
  11. نيکزاد، 1382
  12. اتکينسون، اتکينسون و همکاران
  13. ويتيگ، 1389
  14. احمدي، 1384
  15. برگر، 1388
  16. رحيمي نژاد، 1388
فیسبوک توییتر گوگل + لینکداین تلگرام واتس اپ کلوب

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *