تاریخچه روانشناسی

مقدمه

يک فيلسوف تحصيل کرده آلمانی بنام رادولف گوسلنيوس ابداع کننده اصطلاح روانشناسی است (1950). معني ريشه کلمه روانشناسی از کلمه (روان) بمعناي روان در زبان يونانی است و روانشناسی را گاهي اوقات بعنوان علم مطالعه روح (از جنبه مذهبي اين اصطلاح) در نظر ميگيرند. روانشناسي بعنوان يک راه درمان را مي توان در نوشتار توماس ويليز بنام ( دکترين روح) که اشاره به روانشناسي دارد، يافت. اين نوشتار در رابطه با عملکرد مغز و به منزله جزئي از روش هاي درماني کالبد شناسي او به سال 1672 با نام دي انيما بروتروم (دو سخنراني در باره روان ها و حيوان صفتي ) مي باشد .تا حدود اواخر قرن نوزدهم، روانشناسي بعنوان شاخه اي از علم فلسفه شناخته مي شد. و همچنين بعنوان يک کيش در برخي فرهنگ ها در نظر گرفته مي شد که شامل تهاجم افکار و نابودي يگانگي دروني مي گرديد.

روان‌شناسی چيست؟

روان‌شناسي علم مطالعه رفتار و فرايندهاي ذهني است.در يک تعريف ساختار شکن روانشناسي کشف دروغ‌هائي است که به خود مي‌گوييم. روانشناسي يک رشته دانشگاهي و کاربردي است که شامل مطالعه بر روي ذهن، مغز، و رفتار انسان مي شود. همچنين روانشناسي اشاره به کاربرد چنين علمي در زمينه هاي مختلف فعاليت انساني، شامل مشکلات زندگي روزمره فردي و درمان بيماري هاي ذهني دارد.روانشناسي متفاوت از علومي همچون انسان شناسي، اقتصاد، علوم سياسي و جامعه شناسي است که در جستجوي راه هاي توضيح روش هاي ذهني و رفتار فردي هستند. روانشناسي همچنين از علومي همانند زيست شناسي و عصب شناسي بطريقي که ابتدا به تعاملات روش هاي ذهني و رفتاري و روش هاي کلي يک سيستم، و نه انحصارا در ذات روش هاي زيست شناسي و عصبي مي پردازند، تفاوت دارد. اگرچه يک رشته زير مجموعه بنام روانشناسي عصب شناسي مطالعات فرآيند واقعي اعصاب با مطالعات تاثيرات ذهني که محصول ذهني آن است را با هم ترکيب مي سازد. بهر حال، روانشناسي زيست شناسي يعني مطالعه علمي پايه هاي زيستي رفتار و حالات ذهني، زير مجموعه اي از زيست شناسي و روانشناسي بحساب مي آيد که در ارتباط با اين تاثيرات ذهني مي باشد.

پدر روانشناسی

در سال 1879 شخصي به نام ويلهلم وونت (که به پدر روانشناسي نيز معروف است) اقدام به تاسيس يک لابراتوار در دانشگاه شهر لايپزيک آلمان نمود که تمرکز اصلي آن بروي مطالعات روانشناسي قرار داشت. در سال 1890 ويليام جيمز درکتاب خود با نام اصول روانشناسي به بسياري از سوالات مطروحه در باب بنياد هاي روانشناسي که تا سالها بعد توسط روانشناسان مطرح گرديدند، پاسخ داد.

بزرگان روانشناسی

از ديگر افراد مطرح در اين رشته که در تاریخچه روانشناسی نقش پر رنگی داشته اند هرمن ابينگواس (پيشتاز تحقيقات حافظه)، دانشمند روسي با نام ايوان پاولف (شخصي که مبتکر فرآيند يادگيري شرطي شدن کلاسيک است) مي باشند.در همين حال، شخصي بنام زيگموند فرويد که تحصيل کرده رشته اعصاب شناسي بوده و آموزش رسمي در خصوص روانشناسي نديده بود، روش مجموعه روانشناسی لیبراي را ابداع و مورد استفاده قرار داد که بنام تجزيه و تحليل روحي شناخته مي شود.

شناخت فرويد از ذهن بطور گسترده بر پايه روش هاي تفسيري و درون گرائي است. ولي تمرکز خاص آن بروي حل مشکلات روان پريشي و آسيب شناسي رواني قرار دارد. تئوري هاي فرويد بسيار مشهور گرديدند دليل اين معروفيت احتمالا بخاطر در گير بودن آن با موضوعاتي از قبيل جنسيت و سرکوب بعنوان جوانب عمومي توسعه روانشناسي مي باشد. در آن زمان، اين مسائل بصورت عمده بعنوان موضوعات ممنوعه در نظر گرفته مي شدند. و فرويد مبدلي فراهم آورد که بتوان راجع به اين مسائل بطور باز در مجامع مبادي آداب بحث و گفتگو نمود. اگرچه در روانشناسي امروزي، تئوري هاي فرويد اساسا مورد توجه نيستند ولي کاربرد خاص او در تبديل روانشناسي به موضوعي کلينيکي بسيار تاثير گذار بود. بعنوان بخشي از عکس العمل نسبت به طبيعت فردي و درون نگر روانشناسي و وابستگي انحصاري آن به جمع آوري مجدد تجارب مبهم و دوردست کودکي، مکتب رفتار گرائي بمنزله روش راهنمائي تئوري روانشناسي معروف گرديد.

روانشناساني از قبيل جان بي. واتسون، ادوارد تورنديک و بي. اف. اسکينر بعنوان پيشتازان اين مکتب بودند. رفتار گرايان اعتقاد داشتند که روانشناسي بايد تبديل به علم رفتار شناسي گردد و نه ذهن. آنها اين نظر را که وضعيت هاي درون ذهني مانند اعتقادات، تمايلات يا اهداف را مي توان بصورت علمي مورد تحقيق قرار داد را رد نمودند. در سال (1913) واتسون در نوشتاري با نام روانشناسي از ديدگاه رفتار گرا اظهار داشت که روانشناسي رشته اي کاملا تجربي از علوم طبيعي است، اشکال درون گرائي از اجزاي لازم اين روش ها محسوب نمي گردند و اينکه رفتار گرايان مرزي بين انسان و حيوان صفتي قائل نيستند. رفتار گرائي در تمامي سال هاي اوليه قرن بيستم بعنوان مدل غالب روانشناسي مطرح بود. دليل عمده اين سرآمد بودن خلق و کاربرد موفق (نه حداقل از آنچه بنام تبليغ) تئوري هاي شرطي شدن بعنوان مدل هاي علمي رفتار انسان بود.بهرحال، کم کم مشخص شد که عليرغم آنکه رفتار گرائي اکتشافات مهمي صورت داده بود ولي بعنوان يک تئوري راهنماي رفتار انسان نا کارآمد بنظر ميرسيد. بازبيني کتاب رفتار کلامي اثر اسکينر توسط نوام چامسکي (با هدف توضيح فرآيند اکتساب زبان در يک چهار چوب رفتار گرائي) بعنوان يکي از عوامل اصلي ختم کننده دوران رفتار گرائي بحساب مي آيد.

چامسکي اثبات نمود که زبان را نميتوان بصورت انحصاري از طريق شرطي شدن آموخت. زيرا مردم قادرند جملاتي بي همتا در ساختار و معنا را بيان کنند که بتنهائي از طريق تجارب روزمره زندگي قابل توليد نيستند. اين مباحث مويد آنست که فرآيند هاي دروني ذهن که رفتار گرايان آن ها را تحت عنوان توهم رد مي کردند، واقعا وجود دارند. به همين شکل، کار آلبرت باندورا نشان داد که کودکان قادرند يادگيري از طريق مشاهدات اجتماعي را بدون تغيير در رفتار علني بياموزند و بنابر اين بيشتر بروي بازنمائي هاي دروني حساب باز نمايند.روانشناسي بشر دوستانه در سال 1950 بوجود آمد و بعنوان عکس العملي نسبت به مثبت گرايان و تحقيقات علمي ذهن بکار خود ادامه داد. تاکيد اين روانشناسي بر نظريه پديدار شناختي تجارب انساني بوده و در جستجوي فهم ابناء بشر و رفتار آنها از طريق انجام تحقيقات کيفي بر آمد.

ريشه هاي تفکرات بشر دوستانه در اگزستانسياليست ها و فلسفه پديدار شناختي بوده و بسياري از روانشناسان بشري روش علمي را کاملا رد نموده و اعتقاد داشتند که سعي در تبديل تجارب انسان به واحد هاي اندازه گيري باعث تخليه کليه معاني و ارتباطات او بعنوان موجودي زنده خواهد گشت.برخي ديگر از تئوريسين هاي اين مکتب فکري عبارتند از آبراهام مازلو مبتکر سلسله نياز هاي انساني، کارل راجرز مبتکر درمان مشتري مداري و فيتز پرلز مبتکر و بسط دهنده درمان گشتالت.ظهور تکنولوژي کامپيوتر نيز به پيشرفت استعاره عملکرد ذهني به پردازش اطلاعات کمک نمود. اين تکنولوژي بهمراه تحقيقات علمي در زمينه مطالعه ذهن و همچنين اعتقاد به وضعيت داخلي ذهن به پيدايش شناخت گرائي بعنوان مدل برجسته ذهن کمک نمود.

ارتباطات بين مغز و عملکرد سيستم عصبي نيز متداول گرديد. دليل اين رايج شدن قسمتي به آزمايشات افرادي مانند چارلز شرينگتون و دونالد هب و قسمتي به مطالعات دانشمندان در خصوص جراحت مغزي (همچنين بخش روانشناسي اعصاب شناختگرا را ببينيد) برمي گشت. با توسعه تکنولوژي هاي اندازه گيري عملکرد مغز، روانشناسي اعصاب و علوم مربوط به اعصاب بخش هاي فعال در روانشناسي امروزي گرديدند.با درگيري علوم ديگر (از جمله فلسفه، علوم کامپيوتر و علوم مربوط به اعصاب ) جهت شناخت و فهم ذهن،چتري از علوم شناخت گرا بعنوان ابزار تمرکز تلاش ها در مسيري سازنده تشکيل گرديد.بهرحال، بسياري از روانشناسان از آنچه بعنوان مدل هاي مکانيکي ذهن انسان و طبيعت او مطرح بود، دلخوشي نداشتند.

حلقه کامل افراد اين دست، مي توان به روانشناسي تبديل شخصيت و روانشناسي تحليلي کارل جانگ اشاره نمود که در طلب برگشت روانشناسي به ريشه هاي روحاني خود بودند. ديگران مانند سرگئي موسکويکي و گرهارد داوين اعتقاد داشتند که رفتار و فکر در ذات خود الزاما با هم تعامل داشته و در جستجوي قالب گذاري روانشناسي در قالب وسيع تر مطالعات علوم اجتماعي بودند که اين علوم نيز در ارتباط مستقيم با مفهوم اجتماعي تجربه و رفتار هستند.

 

فیسبوک توییتر گوگل + لینکداین تلگرام واتس اپ کلوب

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *